بارش زیادی سنگی بود و سربالایی زیادی سخت.دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی میکرد.نفس نفس میزد.اما کسی صدای نفسهایش را نمیشنید،کسی او را نمیدید. دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. خدا دانه ی گندم را فوت کرد.مورچه میدانست که "نسیم"، نفس خداست... گزیده ای از کتاب بالهایت را کجا جا گذاشتی-نوشته ی سرکار خانم عرفان نظر آهاری
|نوشته شده در| شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۰|ساعت| 20:16 |توسط| ضحي| |