يكي از شبهاي سرد زمستون وقتي ادم برفي مثل هميشه تنها بود از خدا خواست كه عاشق بشه. ادم برفي اون شب زو تا صبح ارزو كزد و صبح خوابيد،وقتي بچه ها اومدند دورش ، ديدند ادم برفي خوابه براي همين اروم از كنارش رد شدند تا بيدار نشه. ادم برفي تا شب خواب بود ، شب دستهاي مهربان كسي رو حس كرد كه انگار داشت نوازشش مي كزد، چشمهاش رو باز كرد و هر چه اين طرف و اغن طرف رو نگاه كرد كسي رو جز باد نديد. باد بهش سلام كرد بعدش گفت خدا من رو فرستاده تا بهت بگم اگه عاشق بشي از بين مي ري ، ان وقت ديگه نمي تواني با بچه ها بازي كني و شادي انها را ببيني .؟ ادم برفي گفت : اشكالي ندارد، من مي خواهم عاشق باشم.مي خواهم عاشقي رو تجربه كنم. باد اين پيام رو به خدا داد ولي خدا ادم برفي رو دوست داشت ، شادي بچه ها رو دوست داشت.هر روز كسي رو سراغ ادم برفي فرستاد تا او را منصرف كند اما گوش ادم برفي به اين حرفها بدهكار نبود. تا اينكه خدا در برابر اصرار ادم برفي تسليم شد. حالا ديگر بهار بود و خورشيد سخت مي تابيد و عشقمي فشاند. ادم برفي فقط يك جرعه از عشق رو نوشيد و اب شد .اب به دل زمين رفت و گل سرخي شد كه زيباييش بي نظير بود . اما چيزي كه تمام شد شادي كودكانه اي بود در دل بچه هاي اون روز.........
|نوشته شده در| شنبه ۴ دی ۱۳۸۹|ساعت| 11:56 |توسط| هستم| |