پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت پرنده از ایوان
پرید ، مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری میپرید و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود
از بس برنامه های رادیو زیبا و دلنوازند ماها شعر میذاریم چقدر خوبه بق بق بقو
وای همه چی ارومه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟